محرم 1389
دخترم اینجا 1 سالته آخه تو محرم به دنیا اومدی امام حسین یاورت باشه دلبندم ...
نویسنده :
فرزانه
15:36
نیایش در 6 ماهگی
عزیز دلم دمر شده هنوز نمیتونی 4 دست پا بری/ روی تختت داری با عروسک مورد دلخواهت بازی میکنی تازه بغلشم کردی مهربون مامان ...
نویسنده :
فرزانه
15:32
7 ماهگی نیایش جونم
شیطون بلای مامان اینجا از خواب دیرپا شده آخه دیشبش رفتیم آتلیه و ازازت چند تا عکس خوشگل انداختیم با اون موهای خرگوشیش الهی قربونت برم بوس بوس بوس جیگر مامان ...
نویسنده :
فرزانه
15:23
روزای گرم تابستونی نیایش
دخترم تو یه بعد از ظهر تابستونی که حوصلش سر رفته بود و احیانن خوابشم میاد ها ...
نویسنده :
فرزانه
15:17
روزای قشنگ زندگیمون با نیایش شیطون بلا
سلام دختر نازم چه میکنی با خستگی های مامان فرزانت عزیزم خیلی شیطون شدی ماشالات باشه کابینتا رو با بند بستم بازشون نکنی هر چیو میذاری رو سرت ظرف قابلمه روفرشی زیر سفره پادری خلاصه........... مامان فرزانت این ماه 5 کیلو کم شده آخه مامانی من اینقدر میدوم دنبالت برات ماکارونی شکلی درست کردم آخه فدات شم خیلی دوست داری تا با دستای کوچولوت بخوری الانم با زور خوابوندمت بابا اینقدر شیطونی نکن دخترم یک کم استراحت کن ببین داری لاغر میشی بس که شیطونی میکنی گلم . من و بابا مهدی اگه تو رو نداشتیم دق میکردیم خدایا شکرت از بلاها حفظش کن ..................... ...
نویسنده :
فرزانه
15:11
اولین محرم دخترم 1388
پارسال محرم من که تازه زایمان کرده بودم جایی نتونستم برم به خاطر اینکه دختر کوچیک من تو بیمارستان بستری شد به خاطر زردی من که دیگه اصلا روحیه نداشتمو مدام گریه میکردم شیرم هم خیلی کم بود و تو گشنت بود ساعت ۴ صبح به بابا مهدی زنگ زدم عمه معصومتو بیاره بهت شیر بده بلکه آروم بشی اره دخترم خیلی برام سخت بود تو رو اونجا ببینم ولی به لطف خدا و متوسل شدن به آقا امام حسین زردیت کم شدو بعد از ۳ روز اومدیم خونه اونروز خیلی خوشحال شدم و اشک شوق میریختم ...
نویسنده :
فرزانه
2:24


